شناسنامه محصول

با کفش‌های دیگران راه برو
اطلاعات كتاب در سایت آمازون

با کفش‌های دیگران راه برو

(Walk Two Moons)
نویسنده: شرون کریچ (Sharon Creech)
ترجمه: کیوان عبیدی آشتیانی
ناشر: چشمه
سال نشر: 1398 (چاپ 5)
قیمت: 45000 تومان
تعداد صفحات: 242 صفحه
شابك: 978-964-362-278-7
تعداد كسانی كه تاكنون كتاب را دریافت كرده‌اند: 9 نفر
امتیاز كتاب:  (5 امتیاز با رای 2 نفر)

امتیاز شما به این كتاب: شما هنوز به این كتاب امتیاز نداده‌اید

درباره كتاب:

سالا مانکاتری هدیل 13 ساله که همه او را سال صدا می‌کنند برای یافتن مادرش، به همراه پدربزرگ و مادربزرگ، عازم سفری طولانی می‌شود. در طول سفر، او داستان فی‌بی وینترباتوم را تعریف می‌کند، دختری که مادرش به طور ناگهانی ناپدید شده و پیغام‌های اسرارآمیز دریافت می‌کند. در پشت داستان فی‌بی، داستان سال و جریان سفر بدون بازگشت مادرش وجود دارد. او کمتر از یک هفته فرصت دارد تا خودش را به مادرش برساند. سال مطمئن است که علی‌رغم مخالفت پدرش، این سفر تنها شانس او برای برگشت به موقعیت گذشته است.
داستان با این جملات آغاز می‌شود:
"بابابزرگ معتقد است من ذاتا یک دختر دهاتی هستم و این حقیقت دارد. من بیش‌تر عمر سیزده‌ساله‌ام را در بای‌بنکز در ایالت کنتاکی گذرانده‌ام، جایی که چندان بزرگتر از یک محله نیست؛ در خانه‌هایی در منطقه‌ای سبز در امتداد رودخانه اوهایو. تقریبا یک سال پیش پدرم مرا مثل یک علف هرز از جا کند و با تمام هست و نیستم (نه، این طور نیست - تمام چیزهایم را برنداشت، درختان بلوط، بید، افرا، کاهدانی و حوضچه شنا هم مال من هستند) از آنجا برد. ما سیصد مایل به طرف شمال حرکت کردیم و بالاخره در مقابل خانه‌ای در اوکلید اوهایو توقف کردیم.
گفتم: "این‌جا درخت ندارد؟ قرار است این‌جا زندگی کنیم؟"
پدرم گفت: "نه، این‌جا خانه مارگارت است."
در جلو خانه باز شد و زنی با موهای قرمز و به هم ریخته ظاهر شد. من بالا و پائین خانه را نگاه کردم. خانه‌ها مثل یک ردیف لانه پرنده در هم چپیده بودند. جلو هر خانه محوطه سبز کوچکی بود که به یک پیاده‌روی باریک خاکستری و بعد خیابانی خاکستری منتهی می‌شد.
پرسیدم: "طویله کجاست؟ رودخانه؟ حوضچه شنا؟"
پدرم گفت: "اوه، سال. بیا، می‌خواهم با مارگارت آشنایت کنم." او برای زنی که جلو در بود دست تکان داد …"

نظر كسانی كه كتاب را خوانده‌اند:

 ريحانه عارف‌نژاد:  من دوست داشتم بیشتر از پنج تا ستاره بدهم ولی متاسفانه بیشتر جا ندارید! از نظر من این کتاب یک شاهکار بود اما ای کاش پایان شادتری می‌داشت.

 ايماندخت مصطفوي:  یکی از بهترین کتاب‌هایی بود که تا حالا خونده بودم. یه قصه جذاب که نتونستم یه لحظه زمین بذارمش...