شنبه, 19 خرداد 1386 13:55

آب‌تنی کلاغ در حوض شاهی

نوشته: ماني شهرير
این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)

چند روز پیش داشتم دنبال یک چیزی می‌گشتم که به یک دفتر یادداشت برخوردم که چهار، پنج سال پیش خریده بودم تا "فریم"های خاصی از زندگی در مملکت گل و بلبل را تویش ثبت کنم. آن روزها بعضی زوایای این زندگی به نظرم "ثبت‌شدنی" می‌رسیدند و در لحظه، وسط خیابون، توی تاکسی، یا در دفتر کاری در حال انتظار، حیفم می‌آمد که به هنگام وقوع رهایشان کنم تا از یاد بروند. چند موردی هم تویش نوشتم، اما بعد کار متوقف شد. نه اینکه موضوعات قابل ثبت ناپدید شده باشند. هنوز هم وقتی هر روز از خانه خارج می‌شوی، اگر خوب نگاه کنی کلی تصویر و "صحنه" می‌بینی که اگر فراموششان نکنی، بالاخره روزی روزگاری به کارت می‌آیند. اما خب، اینکه هر بار دفتری از پر شالت در بیاوری و وسط "واقعه"، یا دقایقی بعد، شروع کنی به نوشتن، به قول یکی از دوستان، انضباطی لازم دارد که انگار من ندارم!

به هر حال یکی از نوشته‌های ثبت شده در دفتر چند خط زیر بود که به نظرم رسید می‌شود به موضوع این نامه ربطش داد:

"گور بابای اتیکت. ژاکتم را پهن می‌کنم روی چمن‌ها که کمی نم دارند، کیفم را می‌گذارم زیر سرم و چشمهام رو روی هم می‌گذارم. اتاق هتل را امروز صبح پس داده‌ام اما کارم زود تمام شده و سه، چهار ساعت مانده تا پرواز برگشت. مانده‌ام علاف و سرگردان. خسیسی‌ام می‌آید برای این چند ساعت دوباره کلی پول هتل بدهم.

با چشم‌های بسته به صداهای اطراف گوش می‌کنم. مرد جاافتاده‌ای، تعدادی نوجوان افغانی را گیر آورده و دارد مخشان را می‌زند که برگردند مملکتشان. گهگاه صدای عبور درشکه توی صدای مردک ایمپوز می‌شود. خوابم نخواهد برد! مطئمنم! پس شروع می‌کنم گهگاه چشم‌ها را باز کردن و دوباره بستن. از زیر دستم که سایبان سر کرده‌ام، بالا، آسمان ابری است. از آن ابرهائی که روی یک زمینه سرتاسر خاکستری اینجا و آنجا قلمبه‌های پشمکی، توی ارتفاع پائین‌تر، شکل‌های خنده‌دار به خود می‌گیرند. باد می‌آید و هوا خنک است. برای همین هم هر بار که چشم‌هایم را می‌بندم و دوباره باز می‌کنم آرایش صحنه عوض شده است! عجب آسمانی! سالهاست که زیر چنین سقفی نخوابیده بودم. نه بوی دود و گازوئیلی به مشام می‌رسد، نه صدای موتور و ماشینی. از انفجار جمعیت هم خبری نیست. تک و توک کسانی رد می‌شوند. مردک اما همچنان در کار ارشاد افغانی‌هاست.

سرم را که کمی به راست می‌چرخانم، عمارت شاهی معلوم است. چند بار ستون‌هایش را شمردم. اول به نیت چهل و بعد به نیت بیست. که اگر سایه‌اش توی حوض بیافتد بشود چهل! اما هجده ستون بیشتر نیست. کمی مشکوکم که "همین" بود که می‌گفتند "چهلستون" دارد یا آن یکی دیگر بود. امان از این تاریخ و جغرافی خراب.

لب حوض شاهی کلاغ‌ها آبتنی می‌کنند. بله! همین کلاغ‌های سیاه‌سوخته خودمان. کاملا کله‌شان را توی آب فرو می‌کنند و بعد در می‌آورند و مثل سگ خودشان را می‌تکانند. اولین‌بار است که می‌بینم کلاغ نظافت می‌کند! شاید هم که اینها زاغ هستند و حمام گرفتن‌شان بلامانع است. انگار زیست‌شناسی هم تعریفی ندارد!

در همان وضعیت سرم را به طرف چپ خم می‌کنم. مسجد با آن کاشی‌کاری‌های معروف آبی رنگ آنجا نشسته. امروز درش باز است. عمارت شاهی هم. احتمالا والده کله‌ام را بعدا خواهد کند که چرا تو نرفته‌ام و از نزدیک تماشا نکرده‌ام. اما همینجوری دارد بهم خوش می‌گذرد. حوصله ندارم تغییر موضع بدهم! از کل میزانسن با هم لذت می‌برم. حوصله تدقیق هم ندارم.

مردک بالاخره دست از سر افغانی‌ها بر می‌دارد. اما همچنان دارد حرف می‌زند. صدایش از همان سمت مسجد شیخ لطف‌الله می‌آید. نگاه می‌کنم. رد می‌شود. دوچرخه دارد و ترک دوچرخه متاعی برای فروش. چقدر در این شهر هنوز دوچرخه هست!

کمی آنورتر توی چمن‌ها جوانی نماز می‌خواند. کارش که تمام می‌شود به داخل یکی از مغازه‌های داخل میدان می‌رود. فواره‌های حوض شاهی ناگهان به راه می‌افتد و کلاغ‌ها (زاغ‌ها؟) را فراری می‌دهد. باد که از این سمت می‌وزد، ذرات آب را به روی چمن، جائی که دراز کشیده‌ام می‌راند. مثل آن موقع‌هائی که برادرم آب‌پاش اطو را دستش می‌گرفت و خیسم می‌کرد. نه به آن شدت! باز هم خوب است. تغییر موضع نمی‌دهم."

(اصفهان - 9 آبان 81)

"سعدی بودن یا حافظ بودن، مساله این است!"

احتمالا دیگر نیاز به توضیح ندارد که من چندان اهل سفر نیستم! آدمی که تا دم در مسجد شیخ لطف‌الله برود اما داخل نرود، به حکم عرف، مطمئنا یک چیزیش می‌شود. مشکل اینجاست که معمولا حتی وقتی داخل هم می‌روم آن هیجان و احساس و شعفی را که معمولا یک گردشگر از خود بروز می‌دهد، و اصلا برای خاطر همین هزینه و رنج سفر را بر خود هموار می‌کند، در خود احساس نمی‌کنم. می‌دانم، خیلی ناامیدکننده است!

در طول سالیان با خودم به این نتیجه رسیده‌ام آنچه در جغرافیاهای مختلف ممکن است تحت تاثیرم قرار دهد سنگ و کلوخ و ستون و طاق ضربی نیست. بلکه "جریان زندگی" است که در شهرهای مختلف (و احتمالا در کشورهای مختلف) با ضربان و شدت و گرما و سرمای متفاوتی جاری است. احتمالا برای همین است که "آبنوس" کاپوشینسکی را اینقدر دوست دارم. چون با خواندن آن، اینگونه ویژگی‌های آفریقا را در لابلای صفحات کتابش می‌یابی.

دیدن این وجه از جغرافیای جدید کار ساده‌ای نیست. احتمالا نمی‌شود در یک سفر چهار، پنج روزه پیدایش کرد، ملاقاتش کرد، ازش عکس گرفت. پیدا کردن این وجه از هر جغرافیا هم احتمالا آدم اهلش را می‌خواهد. چه بسا اصلا من اینکاره نباشم!!! با این حال این آن کیفیت "به یاد ماندنی" از سفر است که پس از سال‌ها، اگر بگوئید چشم‌هایت را ببند و مثلا به "اصفهان" فکر کن به یادم می‌آید. دستفروشی با دوچرخه که مخ بچه‌های افغانی را می‌زند. و نه جزئیات کاشی‌کاری‌های کاخ و مسجد و بارگاه.

با چنین "ذائقه گردشگری" عجیب و غریبی، تصدیق می‌فرمایید که همان بهتر است که سرجایم بنشینم، پول خودم (یا دیگران!!!) را حرام نکنم و به "زندگی بی‌احساس" خودم ادامه بدهم. و دلم خوش باشد به اینکه "خواجه شمس‌الدین" هم همین‌جور بود!‌

بعدالتحریر (به تاریخ 20 دی‌ماه 1393) 

هنر سیر و سفرwidth='120pxهنر سیر و سفر
نویسنده: آلن دوباتن
ترجمه: گلی امامی
ناشر: نیلوفر
سال نشر: 1396 (چاپ 5)
قیمت: 25000 تومان
تعداد صفحات: 286 صفحه
شابک: 978-964-448-289-2
کتاب در قالب پنج فصل، و نه سفر تدوین شده است؛ در هر سفر نویسنده خواننده را همراه خود به یک مکان واقعی امروزی می‌برد و همزمان یک مکان تاریخی مشابه آن را نیز به راهنماییِ یکی از سرآمدان دنیای ادبیات و هنر به او بازمی‌شناساند.

اگر این کتاب را می‌خواهید ...

مطلب بالا در سال 1386 به عنوان مکملی بر کتاب جدی‌خوانی انتخاب شده در یکی از ماه‌های آن سال، نوشته و منتشر شده بود. کتاب "هنر سیر و سفر" آلن دوباتن بود. فکر کردم حالا که هنوز معلوم نیست صفحات "جدی‌خوانی" از وب سایت جدید به اینجا انتقال داده شوند بد نیست لااقل نام و نشان کتاب دوباتن را اینجا بیاورم. که آنهم درباره سفر است و با سبک و سیاق خاص نویسنده نوشته شده که همان موقع درباره‌اش آورده بودم:

"آلن دو باتن نویسنده عجیبی است. با خواندن کتابهایش آدم با وجهی از زندگی و موضوعات آشنا می‌شود که قبلا اصلا فکرش را هم نمی‌کرده. و البته این وجه و زاویه جدید حاصل فکری است که اصلا شرقی نیست، بنابراین لزوما برای ما آدم‌های اینور کره خاک خیلی هم ملموس نیست. اما خب، جالب است!
و حالا کتاب سومی از او ترجمه شده و به بازار آمده. کتاب نه مقدمه دارد و نه در پشت جلد چیز دندان‌گیری توضیح داده شده. تنها توضیح بنابراین نام کتاب است و شهرت نویسنده، که در ملک ما خیلی زیاد نیست. شکر خدا که قبلا در جیره‌کتاب چیزهایی در مورد او گفته شده. کتاب با این گفته از نیچه در صفحه آخر به پایان می‌رسد:
"وقتی مشاهده می‌کنیم چگونه افرادی می‌د‌انند چطور تجربه‌هایشان را به نظم درآورند - (حتی) تجربه‌های بی‌ارزش و روزانه‌شان را - که در نتیجه به زمین حاصلخیزی تبدیل می‌شوند که سالی سه مرتبه بار می‌دهد، در حالی که دیگرانی - که تعدادشان هم زیاد است - بر موج سرنوشت سوارند، رنگارنگ‌ترین امواج زمان و ملت‌ها، و همچنان مانند چوب‌پنبه بر سطح شناورند، سرانجام مجبور می‌شویم که بشریت را به اقلیتی (بسیار اندک) از کسانی که می‌دانند چگونه بیشترین بهره را از زندگی ببرند، و اکثریتی که می‌دانند چگونه از بیشترین کمترین را دریابند تقسیم کنیم."

نگران نباشید! خواندن آخرین جملات این کتاب، "داستان" و موضوع آن را لو نمی‌دهد. تنها چیزی که ممکن است لو رفته باشد این است که باید در انتظار جملات بلندی باشید، البته نه به بلندی جملات مارسل پروست!"
هنر سیر و سفرwidth='120pxهنر سیر و سفر
نویسنده: آلن دوباتن
ترجمه: گلی امامی
ناشر: نیلوفر
سال نشر: 1396 (چاپ 5)
قیمت: 25000 تومان
تعداد صفحات: 286 صفحه
شابک: 978-964-448-289-2
کتاب در قالب پنج فصل، و نه سفر تدوین شده است؛ در هر سفر نویسنده خواننده را همراه خود به یک مکان واقعی امروزی می‌برد و همزمان یک مکان تاریخی مشابه آن را نیز به راهنماییِ یکی از سرآمدان دنیای ادبیات و هنر به او بازمی‌شناساند.

اگر این کتاب را می‌خواهید ...

خواندن 2055 دفعه

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

با ما در تماس باشيد

تلفن: 88718488 - 021 و 88105248 - 021

نشاني پست الكترونيك: info@jireyeketab.com

دريافت پيام كوتاه (SMS): 02188718488

نشاني پستي: تهران، صندوق پستي 1886-15875

ما را دنبال كنيد

در تلگرام:
https://telegram.me/jireyeketab

در فيس‌بوك:
https://www.facebook.com/jireyeketab

در گوگل‌پلاس:
http://google.com/+Jireyeketab4u